از پشت پنجره
کنار پنجره آتش که می زندبردیدگان .خشمی ست مواج
از دریای استخوان
آقا نشسته بر تابوت
استخوان کودکی در دست
پارو هی
پارو
گریزی نیست
اب که ازگلوی کودک می جوشد
مشک بر
بالای نیزه می گرید
وشاید
دریا به اسمان ببارد
RSS