بارانی که قرار بود
قراری باشد ومیان چشمهای کسی را که همیشه
ما را کنار کوچه نشانده بود
ما را نشاند و نیامد
از حالا دنیا به شکل غریبی کنجکاو قرارهای بارانیست
شکل غریب را می توانی هر گوشه ای از این سیاهه ببینی اگر آمده باشی و
آمده باشی تا ببینی از آستینش
آتش است یا خون که از جمعه های من
به شنبه های کسی جاری می شود
شنبه ها هیچ کس برای کسی نیست
گاهی کلافه می شوم آنقدر که خودت را تف کنی میان آستین قراری که داری
و دنیا را بکوبی به شیشه همسایه
ازفرصتی که رفت جا ماندم
از خیابانی که تمام شد
از جمعه های کسی که به شنبه دوید
از بداهه ای که می آید و معلوم نیست با که برود
می توانی از خودت به سیستم پناه بیاوری و انگار نه انگار
چشمهای کسی را برداری وبروی به یک قرار بارانی
شنبه ها دلم فرصت دلتنگی ندارد
آستین پر از خون است وما راهی را که امده ایم برای آتش و باران
بارانی که قراری بود میان چشمهای کسی که نیا مد
انگار همیشه در کاری جا مانده
اصلا هوای قهوه چطور است ؟
بداهه در کار است وکسی در سیستم قهوه دم می کند
حالا تو بیا و سرت را سر کاری بگذار
که تا به حال کسی نرفته
از مشقهای دیشب ده سالگی
تا سگ دوهای تا ابد
وچقدر دروغ گفتن قشنگ است
از بداهه دست بردار هیچ کس بداهه نیست
و دستت را برای سری بگذار که سرش میان دستهای توست
تو نیامدی
از نیامدنت امدنم افتاد مثل برف امروز که انگار هوایی شده
وجای خالی کسی را می خواهد.....
اما کسی در کار نیست
خیابانی که تصورش میکنم
برای کسی در برف نیست
هرچه دوست داری بگو شنیده می شودو می شودومی....
سرت را از هرچه هستی بردار / از این بداهه دست بردار
خانه خالیست
حتی سری که در کار نیست